اين چه رسمي است؟

دروغ، ريا، تظاهر،دورويي،!!! اخه تا كي؟

چرا اداي ادامهاي دلسوز رو درميارن؟ چرا فكر ميكنند كسي نميفهمه؟چرا وقتي باهات كار ندارند و بهشون خوش ميگذره حالي كه نميپرسند هيچ،يادتم نميكنند؟؟  اما تا دور و برشون خلوت ميشه و تنها ميشن و حوصله اشون سر ميره، تازه يادشون ميافته كه يادت كنند ؟!! تازه مدعي ميشن كه چقدر دوستت دارند و بفكرت هستند و براشون مهمي!!!  مدعي ميشن كه لياقت احساس و نگرانيشون رو نداري!! واقعا اينجوريه ؟؟ اخه بايد به كي گفت؟ اگه نگي هم دلت ميسوزه و ......  ميگه فقط تو.تو تو.... پس كجايي؟ اونموقع كه  بهش نياز هست كجاست؟ نه جواب منطقي،! نه حرف حسابي!! تا كي بايد صورت رو با سيلي سرخ نگه داشت؟ تا كي بايد اداي ادمهاي خوشبخت رو در اورد؟ تا كي بايد خودت رو طوري مشغول كني كه غمهات و مشكلاتت رو فراموش يا كمرنگ كني؟ پس عمر گراني كه ميگذره چي ميشه؟ فقط سعي كنيم نرود رو به تباهي؟ تا كي بايد بدي هاي ديگران رو فراموش كنيم و خوب باشيم؟ غريبه كه هيچ ،خودي را چه كنیم؟  

 بعضي ها ميگن رسم زمونه اينه!!  واقعا رسم زمونه است يا ما ديگه عادت كرديم به اين همه تناقض و پوستمون كلفت شده؟!!

اي كاش ميشد پا گذاشت رو دل و دل رو زد به دريا و  دل گنده  شد و دل داده شد و دل گير نشد و.....  

 

 

      من بی دل

من بی دل به چه جرمی از تو هی شکنجه میشم         من که با تموم زجرت خاکتم مثل همیشه 

زیرضرب،ضربه تو بی سپر ترینم از عشق                بسته نارفیق روا نیست بزنی تیشه به ریشه ام

 به دیر اومدی ای رفته طعمت از دهن افتاد                دل،دلزده شد از تو، اهنگ تو رفت از یاد

دیر اومدی ای رفته، تصویر تو لیلی نیست                زجرت رو شنیدن تلخ اما به تو میلی نیست

پر گریه، به یادت هست گفتم که نفس بردی              رقصان مثل پر در باد رفتی غزل افسردی

پر گریه، کجا بودی وقتی که دلم میسوخت            رفتی که یه اقیانوس هر اشکو به اشک میدوخت

منه بی دل به چه جرمی از تو هی شکنجه میشم       من که با تموم زجرت خاکتم مثل همیشه ام

 سفر نامه  

ساعت ۲ بعدازظهر بود.يه ذوق خاصي داشتم. داشتم وسايلم رو چك ميكردم تا چيزي رو جا نگذاشته باشم.شب قبلش خواب درست و حسابي نداشتم،آخه اولين سفر تنهايي ام بعد از ۷ سال بود.بايد ميرفتم،اگه نميرفتم شايد ديوونه ميشدم بايد به خودم استراحت ميدادم.به مغزم،روحم،به جايگاه مهر و كين، قلبم...    ماشين روچك كردم،همه چيز ميزون بود،آب و روغن و فيلتر و اب پاش و ... اميدوار بودم سفر خوبي داشته باشم،بدون مشكل.دوست داشتم حالا كه موقعيتش رو براي خودم پيش اوردم همه چيز به خير و خوشي بگذره.افتادم تو جاده و موزيك گلچين خودم رو كه با هر كدوم از اهنگهاش خاطره داشتم رو گوش ميكردم.اهنگ اولش از شاهرخ بود که میگفت جاده هم با امتدادش،مثل بخت من سیاهه...واقعا حال خوشي داشتم.هيچ وقت اينقدر خوب نبودم.اوايل بزرگراه به اولين استراحتگاه شيكي كه رسيدم،فلاسكم رو از چاي پر كردم و راهي شدم.  به به،  موزيك مورد علاقه و چاي تازه دم و جاده و امتدادش...

تقريبا نصف راه اومده بودم كه ديدم نزديك غروب،يه نگاهي به آفتاب انداختم و ديدم حيفه كه اين منظره رو از دست بدم،آخه من عاشق منظره غروب افتابم.به اولين پاركينگي كه رسيدم زدم كنار و  زيراندازم رو پهن كردم و يه چاي براي خودم ريختم وبه غروب،خيره شدم.چقدر زيباست لحظه غروب در دل بيابان،منظره فوق العاده اي بود.همزمان با غروب، چاي داخل ليوان هم تمام شد و دوباره راهي شدم.ديگه بايد در تاريكي رانندگي ميكردم.شب... ،سكوت.... ،كوير... چشمم به جاده پر امتداد بود و فكرم به هزار چيزه ديگه.به اتفاقاتي كه در اين مدت برام افتاده بود......تو فكرهاي خودم بودم كه ديدم روي تابلوي كنار جاده نوشته: اصفهان ۱۰ كيلومتر. بعد از ۵ ساعت بالاخره رسيدم.مستقيما رفتم به جايي كه دلم براش پر ميزد.،يكراست رفتم به سمت زاينده رود و ماشين و پارك كردم  كنار سي و سه پل نشستم.احساس خوبي داشتم.نگاهم به آب روان بود و گوشم به صداي اون و فكرم اون دور دورا. انگار ديگه از خدا هيچي نميخواستم،نميدونم كي ساعت ۹ شد.دلم نميخواست برگردم.اي كاش ميشد براي هميشه اونجا بمونم،براي هميشه.هميشه

قصه تلخ

خدایا خدایا توی دنیای بزرگت پوسیدیم که               میخواستیم مثل این روز رو نبینیم که دیدیم که

ناز اون بلای اون حسرت به دل عذاب عالم              هر چی باید همه تک تک بکشند ما کشیدیم که

زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا                     بسکه ما دنبال زندگی دویدیم بریدیم که

وای بر ما وای بر ما خبر از لحظه پرواز نداشتیم            تا میخواستیم لب معشوق رو ببوسیم پریدیم که

زندگی قصه تلخی است که از آغازش                        بسکه اذرده شدم قصد به پایان دارم

چشمی بهم زدیم و دنیا گذشت                                            دنبال هم امروز و فردا گذشت

دل میگه باز فردا رو از نو بساز                                   ای دل غافل دیگه از ما گذشت

بيوگرافي  معين

گذري بر گذشته

 معين در شهر نجف آباد استان اصفهان به دنيا آمد. نام درست ايشان نصرالله معين نجف آبادي است. معين در يك خانواده كاملا مذهبي به دنيا آمده است. يازده برادر و خواهر هستند كه نام چهار برادر عبارتند از: صيف الله(شايد فتح الله)، نصرالله(  معين )، مرتضي و نام برادر چهارم كه متاسفانه براي ما مشخص نيست. معين فرزند هفتم اين خانواده مي باشد و خانم اشرف فرزند آخر اين خانواده و خواهر  معين به همراه ايشان زندگي مي كنند.

پدر معين متاسفانه فوت كرده اند –روحشان شاد- و استاد معين با مادر خود زندگي مي كنند. معين در گذشته به همراه پدر خود در شغل قالي فروشي فعاليت داشته است و در كنار اين حرفه افتخار مداحي اهل بيت را نيز داشته اند. 

اصفهان

معين، اصفهان، زادگاه زيباي خود را بسيار دوست داشت و با اينكه در زمان معين مكان تجمع هنرمندان در پايتخت كشور يعني تهران بود معين در اصفهان ماند و در هتل شاه عباس اصفهان به اجراي برنامه پرداخت و اصفهان را ترك نكرد. تمام عشق و علاقه معين پس از خانواده اش در اصفهان پايان مي پذيرد. او اصفهان را بسيار دوست دارد و هنوز هم دلش مي خواهد به اصفهان برگردد.

                              

آغاز رسمي فعاليت هنري
فعاليت هنري معين به طور رسمي پس از انتشار ترانه يكي را دوست مي دارم شروع شد. اين ترانه در ايران و در زماني منتشر شد كه حكومت مركزي ايران جمهوري اسلامي ايران بود. اما پس از آن ديگر مجالي براي صداي قلب هاي شكسته نبود و معين ايران سرزمين مادري خود را ترك كرد. معين پس از اينكه ترانه يكي را دوست مي دارم را در ايران منتشر كرد كشور را ترك كرد؛ و اين وداع تلخ معين بود با وطن عزيزش ايران كه خود در ترانه ي ايران عشق فراوانش را به سرزمين آريا نشان مي دهد.

                                  *********************************

                                                مابقي در ادامه مطلب

ادامه نوشته

خلوت دل

 

ما هم شكسته خاطر و ديوانه بوده ايم                ما هم اسير طره جانانه بوده ايم

ما هم به روزگار جواني ز شور عشق               روزي نديم بلبل و پروانه بوده ايم

بر كام خشك ما به حقارت نظر نكن                 ما هم رفيق ساغر و پيمانه بودايم

 

 

تنها با گل گویم غمها را 

چه کسی داند زغم هستی که به دل دارم     به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

نه کسی اید نه کسی خواند ز نگاهم هرگز راز من    بشنو امشب غم پنهانم چه سخنها گوید ساز من

تو ندانی تنها

همه شب با گلها سخن دل رامیگویم من      چو نسیمی ارام که وزد در بستان همه گلها را میبویم من

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

چون ابری سرگردان میگرید چشم من بر تنهایی      ای روز شادی ها کی باز ایی؟کی باز ایی؟

 

امشب حال مرا تو نمیدانی        از چشمم غم دل تو نمی خوانی

 

روم به جاي دگر، دل دهم به يار دگر               هواي يار دگر دارم  و ديار دگر

به ديگري دهم اين دل كه خواركرده توست       چرا كه عشق نو دارد اعتبار دگر

 

خبر دهيد به صياد كه ما رفتيم                    به فكر صيد دگر باشد و شكار دگر

  تنهایی عشق

 

 

 ای شکسته تو شکستی مویه کردی                          غصه خوردی از ته دل گریه کردی

          

                 من باهاتم     خاک پاتم      مثل ماتم تو صداتم     من رفیق گریه هاتم

 

     من باهاتم   مثل بارون  تو چشاتم         مثل غصه تو صداتم         چون پرنده در هواتم

                           

                                    **************************************

 

  اشک من

            

 ناز من  عشق من  از چشم ترم زود مرو                          سر و جانم به فدایت ز برم زود مرو

 

 نکنم شکوه  که دیر آمده ای در بر من                           لا اقل دیر چو آیی به سرم،زود مرو  

                                     

                                     بنشین یک دم و  از  چشم ترم  زود مرو 

 

 

 

                         

قصه سفر  1

از وقتی که یادم میاد دوست داشتم تنهایی سفر برم .اولین بار ۱۴ سالم بود که تنهایی رفتم سفر ،اونم کجا؟!!  شهر ابا و اجدادیم!! بعد ها هر وقت برای سفر و تفریح با خانواده ام به اون شهر میرفتیم یه حس غریبی داشتم البته از نوع خوبش دوست نداشتم برگردم اونموقع نمیدونستم چرا، اما بعدها فهمیدم که کارهای خدا بی حکمت نیست.ریشه و خاک،ادم رو میکشه به سمت خودش و اتفاقاتی رو تو زندگی برای ادم رقم میزنه که وقتی فکرش رو میکنی تازه میفهمی که ای وای خدای من! راستی چی شد چه جوری شد......!!!چرا اونجا؟ این چه حسیه؟ خوابم؟یا بیدارم....!! این حسه بلوغه؟ یا که نوجوونیه؟ هر چه که بود خیلی زیبا بود چون هنوزم که هنوزه،.. دلم اونجاست و .....

تازه درسم تمام شده بود.جواب  هر دو تا کنکور دانشگاه که یکی از ازمونها تو شهر رشت بود  و اون یکی اصفهان رو، گرفته بودم،قبول نشده بودم زیاد غیر قابل پیش بینی نبود. حالا باید چه میکردم؟سرنوشتم چی باید میشد؟؟؟؟هزار تا اما و اگر. نگاههای  پدر و مادرم! سعی میکردم بهش فکر نکنم.بعد از چند روز،از سفر تازه رسیده بودیم، اومده بودم برم دنبال گواهینامه ام که تو سن ۱۸ سالگی برای اکثر پسرهای  جوون یه ارزو بود.رفتیم خونه خاله ام.بعد از تعارف چای و میوه ،پسرخالم اومد خونه،اون  دانشجو بود و دو سال از من بزرگتر، پدر و مادرم هم اون رو به روم میزدند ومیگفتن ببینش!یاد بگیر! واز این حرفها و مقایسه های اشتباه...بگذریم، تا رسید ،بهم گفت: نمیخوای شیرینی بدی؟؟!! منم با تعجب گفتم شیرینیه چی رو؟ که رفت تو اتاقش و با یه روزنامه(ویژه نامه)اومد و گفت شیرینیه قبولی دانشگاه رو !! فکر کردی نمیدونم؟؟ فکر کردم میخواد منو اذیت کنه که دیدم اسمم رو های لایت کرده.وای خدا،چی میبینم!! اسم منه!!مشخصاتشم درسته!!پدر و مادرم که زبونشون بند اومده بود!وقتی دیدم همه چی درسته!من که داشتم شاخ در میاوردم!!حالا تصور کن حال پدر و مادرم رو!تازه فهمیدم که چون دوره اول اون رشته در اون مقطع بود،براش ویژه نامه چاپ کردن وای....چه حالی داشتم....من دانشجو شده بودم.........

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:  نقل قول

غریب اشنا

دلم خیلی گرفته ،نمیدونم  چرا ، اما گرفته ،دلم میخواد داد بزنم ،تنهای تنها ، برم اونجاییکه خاطره دارم، خاطره های غمگین دلم ،برم همونجاییکه یه زمانی برای دیدن ادمهاش لحظه شماری میکردم،اخه اونا تنها کسایی بودند که واقعا دوستم داشتند و یه یک نفر که خیلی خیلی دوستم داشت.هر دفعه  با نگاهاش ...!؟! یادمه هر وقت میخواستم برم از چند روز قبل روی تقویم، روزها رو خط میزدم  چرا اون روزا خیلی دیر میگذشت!؟!! وقتی  صبح روز موعود میرسید منتظر بودم زودتر صبح بشه ،دانشجو بودم اونهم تو شهر  اشنا !!!!غریب اشنا!!!.تا صبح چند بار بیدار میشدم و ساعت رو میدیدم. نمیدونم چرا ، اونقدر خوشحال بودم که مدت زمان رسیدن به اونجا که حداقل ۵/۱ ساعت بود رو اینقدر غرق در رویاهام  بودم که زمان برام مثل برق میگذشت. یادمه اخرین محل رو که یه خیابون یکطرفه بود رو پیاده و با سرعت میرفتم تا زودتر برسم.وقتی میرسیدم یه حال خوبی داشتم،کسی نبود اخه خیلی زود رفته بودم . یه کوچه بن بست بود،انتهای کوچه جایی بود که معمولا غروب که میشد همه جمع میشدند اونجا،مینشتم روی تخته سنگ کنار دیوار تا در یکی از خونه ها باز بشه  یکی بیاد بیرون و بهم بگه چرا اینجا نشستی؟چرا زنگ رو نزدی و نیومدی تو؟ولی نمیدونستند که من چه حالی دارم!از یه طرف روم نمیشد زنگ اون خونه که دلم میخواد رو بزنم،از طرفی خدا خدا میکردم اولین دری که باز میشه ،اون در باشه. یادش بخیر، احساس خوبی دارم، دلم میخواد همه ماجرا رو بگم، الان حس میکنم حالم بهتره ،یه ذره اروم شدم.من دارم  چیکار میکنم؟!حرف دلم رو مینوسم !!،خاطراتم رو!،اسرارم رو!! باید ادامه اش رو بگم؟!! شاید یه وقت دیگه

خودماني

امروز براي چند صدمين بار اخرين كنسرت ياني كه در امريكا اجرا شده رو ديدم اون نوازنده هاي چيره دست با احساس  كه هر كدوم از يه كيش و مذهب هستند اما زبان دلشون مشتركه صحبت كردن با زبان موسيقي و تبادل احساس عميق.بنظر من نوازنده هنگام نواختن نميتونه احساس دروغين از خودش نشون بده و اونيكه ميبينيد عين حس دروني نوازنده است نميدونم چرا شنيدن و يا ديدن موسيقي اينقدر روي من تاثير ميگزاره اما به جرات ميتونم بگم من بدون شنيدن موسيقي مورد علاقه ام و ديدن فيلمهاي باب طبعم زنده نيستم چون فقط اينها ميتونند من رو اروم كنند.خيلي وقتا بي اختيار با شنيدن اونها اشكم سرازير ميشه نميدونم چرا اينطوري ميشه  اما ميشه. وقتي موسيقي مورد علاقم رو گوش ميكنم ناخوداگاه خاطراتي برام زنده ميشه كه منو ميبره به يه حال وهواي ديگه.بعضي وقتا كه تنهام هوس ميكنم يه موسيقي را كه حرف دلمه با ساز خودم بزنم وقتي اينكارو ميكنم حتي وقتي ملودي غم داره در من يه احساس شادي و وجد بوجود مياد كه تا اون رو تجربه نكرده باشيد نميتونم وصفش كنم.اي كاش همه لذتها دست يافتني بود و.....

جوانی

 

دل بريدم از تمام زندگى..................در تو گم گشتم بنام زندگي

 با تو بودن شد برايم هر نفس...............معنيه ناب كلام زندگي

 بنام زندگاني حرامم شد جواني.............بنام زندگاني حرامم شد جواني

 

راز پرنده

پسرك‌بی‌آن‌ كه‌ بداند چرا،  سنگ‌ در تیركمان‌ كوچكش‌ گذاشت‌  و بی‌آن‌ كه‌  بداند چرا،گنجشك‌  كوچكی‌ را  نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد،  بال‌هایش‌ شكست‌ و  تنش‌ خونی‌ شد. پرنده‌  می‌دانست‌ كه‌ خواهد مرد اما...

 

 اما پیش‌ از مردنش‌  مروت‌ كرد و رازی‌ رابه‌  پسرك‌ گفت: تا دیگر هرگز هیچ‌  چیزی‌ را نیازارد.

 پسرك‌ پرنده‌ را در دست‌هایش گرفته‌ بود تا شكار تازه‌ خود را  تماشا كند.   اما پرنده‌ شكار نبود. پرنده‌ پیام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌  پسرك‌ دوخت‌ و  گفت: كاش‌ می‌دانستی‌ كه‌ زندگی زنجیر  بلندی‌ است ، كه‌ یك‌  حلقه‌اش‌ درخت‌   است‌ و یك‌ حلقه‌اش‌ پرنده. یك‌  حلقه‌اش‌ انسان‌ و یك‌ حلقه‌  سنگ‌ریزه.  حلقه‌ای‌ ماه‌ و حلقه‌ای‌  خورشید. و هر حلقه‌ در دل‌  حلقه‌ای‌ دیگر است. و  هر حلقه‌ پاره‌ای‌ از زنجیر؛ و  كیست‌ كه‌ در این‌ حلقه‌ نباشد و  چیست‌ كه‌  در این‌ زنجیر نگنجد؟! و وای‌ اگر  شاخه‌ای‌ را بشكنی، خورشید خواهد  گریست. وای‌  اگر سنگ‌ریزه‌ای‌ را ندیده‌  بگیری، ماه‌ تب‌ خواهد كرد. وای  اگر  پرنده‌ای‌ را بیازاری،  انسانی‌ خواهد مرد. زیرا هر حلقه‌  را كه‌ بشكنی،  زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز  زنجیر خداوند را پاره‌ كردی.  پرنده‌ این‌ را  گفت‌ و جان‌ داد. و پسرك‌  آن‌قدر گریست‌ تا عارف‌ شد.

 

تجربه

     با استفاده از ۸ تکنیک ارائه شده در زیر پس از مدتی درک می‌کنید که در زندگی‌تان مشکلات کم‌تری رخ می‌دهند و احساس ناامیدی کم‌تری به شما دست خواهد داد. در عوض به این نتیجه می‌رسید که موقعیت‌های بی‌شماری پیش روی‌تان قرار دارند و متوجه می‌شوید که چگونه می‌توانید از آن‌ها به نفع خود استفاده کنید.
 


۱) از خود سؤال کنید که چه کاری در این شرایط جواب می‌دهد؟

حتی زمانی که احساس می‌کنید هیچ کاری از دست‌تان بر نمی‌آید، به دقت فکر کنید و مطمئنا" یک راه پیدا می‌کنید که به شما کمک کند. خوب همین امر هم جای خوشحالی دارد. حال چگونه می‌توانید آن‌را به کار بندید و ارتقا دهید؟ با مطرح کردن این سؤال خودتان را از دایره‌ی منفی‌گرایی‌هایی نظیر "واقعا" ناامید‌کننده" است، نجات داده‌اید و می‌توانید بر روی نکات مثبت تمرکز کنید.

به این طریق شما راهی را پیدا کرده‌اید که شما را به نتیجه می‌رساند و راهی را به شما نشان می‌دهد که بتوانید از ناامیدی‌ها نجات پیدا کنید. در این میان فرایند تمرکز بر روی پیشرفت‌ها از اهمیت بالایی برخوردار است.

هر کاری را که با موفقیت انجام می‌دهید، یادداشت کنید. اگر این کار را به‌صورت ماهانه انجام دهید آن وقت می‌توانید دریابید که در طول یک ماه تا چه حد پیشرفت کرده‌اید.

۲) رکورد کارهای خود را ثبت کنید.

هر کاری را که با موفقیت انجام می‌دهید، یادداشت کنید. اگر این کار را به‌صورت ماهانه انجام دهید آن وقت می‌توانید دریابید که در طول یک ماه تا چه حد پیشرفت کرده‌اید. خودتان از هم میزان موفقیت‌هایتان شگفت‌زده خواهید شد. اگر هم دیدید که در لیست شما

مابقي مطلب را در ادامه بخوانيد

ادامه نوشته

آیا می دانستید؟

اعلامیه استقلال آمریکا بر روی کاغذهای ساخته شده با برگ حشیش نوشته شده!

در سال 1996، 315 مورد اشتباه در دیکشنری معروف Webster وجود داشت!

روزانه بطور متوسط 12 نوزاد به پدر و مادر اشتباهی تحویل داده می شوند!

شکلات بر روی سیستم عصبی و قلب سگ تاثیر مخربی بجا می گذارد، به وسیله چند اونس شکلات به راحتی می

توان یک سگ متوسط الجثه را از پای در آورد.

بیشتر رژهای خانمها از پولک ماهی درست شده اند!

در دهه 1830 سس گوجه فرنگی به عنوان دارو فروخته می شد!

کتاب رکودهای گینس، رکورددار دزدیده شدن از کتابخانه های عمومی می باشد!

فضانوردان اجازه ندارند که قبل از رفتن به فضا لوبیا بخورند!

مابقي در ادامه مطلب

ادامه نوشته

سلامتي

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است.

هر روز آن ها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.

سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

3- از سبزیجات بیش تر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- با این 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

5- از ورزش کمک بگیرید.

6- بیش تر بازی کنید.

7- بیش تر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

مابقي در ادامه مطلب

ادامه نوشته

بهترین همسران دنیا!

 

آشنایی با برخی مهارت های همسر داری

1- شاد باشیم؛ شاد بودن همیشه ارزشمند است، پس سعی کنیم خود را خوشحال و سرحال نشان دهیم تا خستگی را از تن شریک زندگی خود دور کنیم.

2- صبور باشیم؛ اگر رفتار همسرمان را خوشایند نمی‌دانیم بهتر است با حوصله و تأمل و در شرایط مناسب او را از چگونگی رفتارش آگاه کنیم.

3- منطقی رفتار کنیم؛ مسایل را منطقی و درست بررسی کنیم و به جای منافع شخصی، مصالح زندگی مشترک را در نظر بگیریم و بی‌طرفانه قضاوت کنیم.

4- کم توقع باشیم؛ از همسرمان آن‌قدر انتظار داشته باشیم که بتواند به انتظارات پاسخ دهد.

5- مثبت‌نگر باشیم؛ با بیاد آوردن لحظات شیرین زندگی بدبینی را از خود دور کنیم، به رفتارهای خوب همسرمان بیشتر بیندیشیم و جنبه‌های خوب زندگی را فراموش نکنیم.

6- خوش‌بین باشیم؛ داشتن نگاه خوش‌بینانه به زندگی و اطرافیان باعث ایجاد آرامش و بذل محبت و عاطفه می‌شود.

7- یک‌دل باشیم؛ درک متقابل موجب ایجاد تفاهم می‌شود و یکدلی به وجود می‌آورد.

8- شنونده ی خوبی باشیم؛ هنگامی که همسرمان با ما صحبت می‌کند حتی‌الامکان به چشمان او نگاه کنیم و یا با اشاره و سرتکان دادن نشان دهیم که به حرف‌های او توجه داریم.

9- مشوق همسر خود باشیم؛ برای رفتارها و صحبت‌های همسرمان ارزش قائل شویم و با یادآوری موقعیت‌های موفق گذشته ، او را تشویق کنیم تا آینده ی بهتری داشته باشد.

10- به پیشرفت یکدیگر اهمیت دهیم؛ آنقدر صمیمی باشیم که پیشرفت و ترقی همسرمان یکی از آرزوهای ما باشد، در حقیقت اولین کسی که از این پیشرفت سود می‌برد ما هستیم.

11- خوش قول باشیم؛ برای حرف‌ها و قول‌های خود ارزش قائل شویم و خود را در مقابل آنها مسوول بدانیم خوش‌قولی نشانه ی احترام به خود و همسر است.

12- به شخصیت همسرمان احترام بگذاریم و حرمت یکدیگر را نزد خانواده و دوستان و ... حفظ کنیم.

13- ارتباط کلامی و عاطفی خود را حفظ کنیم؛ سعی کنیم با همسر خود درباره ی مسائل مختلف گفتگو کنیم. صحبت کردن بهترین راه آگاهی از افکار و احساسات همسر می‌باشد.

14- با یکدیگر مهربان باشیم؛ همسرمان را جزئی از وجود خود بدانیم، محسناتش را بازگو کنیم، برایش خوبی بخواهیم و در راه کمک به همسرمان تمام تلاش خود را به کار ببریم. با مهربانی می‌توانیم مالک قلب‌های یکدیگر باشیم و رابطه ی گرم و صمیمی بر قرار کنیم.

15- محبت‌پذیر و قهر گریز باشیم؛ منش توأم با مهربانی و دوری از قهر و کینه صفت همسران فداکاراست. تلاش کنیم که آیینه ی زندگیمان شفاف و بدون غبار کدروت باشد.

16- راستگو باشیم؛ صداقت و راستی از بهترین سرمایه‌های زندگی مشترک است. هرگز نباید به دروغ و نیرنگ متوسل شویم حتی اگر حقیقت به نفع ما نباشد. فراموش نکنیم که دروغ پایه‌های زندگی را سست می‌کند.

17- محیط خانواده را با صفا کنیم؛ فضای عاطفی خانواده باید چنان مطلوب و دوست داشتنی باشد که همسرمان در آن احساس رضایت خاطر کند و از امنیت روانی برخوردار باشد.

18- به ارزش‌های دینی، اخلاقی و خانوادگی پایبند باشیم؛ ارزش‌ها از ارکان و ستون‌های اصلی خانواده محسوب می‌شوند و مقید بودن به ارزش‌ها موجب دوام و استحکام خانواده می‌شود و اصالت آن را حفظ می‌کند.

19- به نیازهای همسر توجه کنیم؛ رفتار دلنشین و توأم با متانت موجب می‌شود خواسته‌های خود را به راحتی بیان کند.

20- بهداشت روانی همسر را تأمین کنیم؛ در سایه ی سلامت جسمی و روانی می‌توانیم به هدف‌های خود برسیم، بنابراین باید به رفتار او توجه نماییم و از افسردگی و خمودیش جلوگیری کنیم.

21- با یکدیگر مشورت کنیم؛ هر یک از همسران باید حق داشته باشند نظر و پیشنهاد خود را بیان کنند. با مشورت کردن، راه رسیدن به زندگی سالم کوتاه تر می‌شود.

22- قدرشناس باشیم؛ از همسرمان به خاطر انجام وظایف، مسوولیت‌ها و همکاری‌هایش قدردانی کنیم برای ابراز سپاسگزاری و تشکر به کلمه‌های خاصی نیازمند نیستیم!

23- احساس مسوولیت داشته باشیم؛ هر یک از همسران باید خود را در مقابل کاری که برعهده گرفته‌اند متعهد بدانند و از انجام دادن آن شانه خالی نکنند.

24- برنامه‌ریزی کنیم؛ در حقیقت برنامه‌ریزی به زندگی خانوادگی نظم و سامان می‌بخشد.

25- الگوی خوبی باشیم؛ طوری رفتار کنیم که الگوی رفتاری مناسبی برای همسر و فرزندان خود باشیم.

26- خود را به جای همسرمان بگذاریم؛ دنیا را از دریچه ی نگاه او ببینیم و از خود بپرسیم : «اگر من جای او بودم چه می‌کردم؟»

27- به خواسته‌ها و افکار یکدیگر احترام بگذاریم؛ فراموش نکنیم که ازدواج پیمان همکاری و تشریک مساعی است.

28- میانه رو و متعادل باشیم؛ حضرت علی (ع) فرموده‌اند «خیرالامور اوسط‌ها»، پس اگر در تمام امور زندگی (خوردن، خوابیدن، مسافرت و حتی محبت کردن و...) اعتدال را رعایت کنیم کمتر دچار مشکل می‌شویم.

29- با جملات زیبا از همسر خود دلجویی کنیم؛ یک جمله ی شورانگیز می‌تواند طوفانی از خشم وغضب و نفرت را خاموش کند و بنای زندگی را از خطرات گوناگون دور سازد.

30- روابط زناشویی را بسیار مهم بدانیم؛ عدم توجه به این روابط موجب ایجاد مشکلات مختلف خانوادگی، روحی و روانی برای هر یک از طرفین می‌شود و زندگی را با خطرهای جدی روبرو می‌کند.

31- به همسر خود بگوییم که من به خاطر عشق به تو همه ی سختی‌های زندگی‌مان را می‌پذیرم چنین جملاتی باعث دلگرمی او می‌شود.

32- همسر خود را راضی کنیم؛ باید طوری رضایت همسرمان را جلب نماییم که مطمئن باشیم هیچ وقت ما را ترک نمی‌کند و یا در هیچ مشکلی ما را تنها نمی‌گذارد.

33- با متانت و صداقت قبول کنیم که در بعضی از کارها همسرمان شایسته‌تر است.

34- برای سخن و پیشنهاد همسرمان احترام قائل شویم و خود را عقل کل ندانیم. باور داشته باشیم که همیشه همه چیز را همگان دانند.

35- سختی‌ها و مشکلات محیط کار را در حد ضرورت با همسرمان در میان بگذاریم؛ هم فکری بار مشکلات را سبک‌تر می‌نماید.

36- فرمان ندهیم؛ نباید خانه را به پادگان تبدیل کنیم، متوجه باشیم که خانه کانون عشق و محبت است نه محل یکه تازی و خشونت.

37- تعصبات غلط و افکار مزاحم را از خود دور کنیم؛ افکار مزاحم مانند خوره، سلامت روانی انسان را از میان می‌برند. بهتر است به جای اعمال تعصبات دست و پاگیر انرژی خود را صرف توجه به همسر و خانواده نماییم.

38- از ازدواج خود اظهار پشیمانی نکنیم؛ زندگی و روابط خود را با دیگران مقایسه نکنیم و از یاد نبریم که زندگی هر کسی مطابق سلیقه و عقل و درایت او اداره می‌شود.

39- روی نقاط ضعف همسر خود انگشت نگذاریم؛ هر فردی ممکن است در موارد مختلف دچار ضعف باشد آشکار کردن و بزرگ جلوه‌دادن این نقاط ضعف موجب ایجاد کدورت می‌شود. هرگز نباید از نقطه ضعف‌ها به عنوان اسلحه‌ای برای سکوت یا شکست دادن همسر استفاده کنیم.

40- مقابله به مثل نکنیم؛ از رفتارهای تلافی جویانه بپرهیزیم و سعی کنیم به جای مقابله به مثل، رفتار مناسب را به او یادآوری نماییم.

  نوعی تحلیل

دروغ مفهومي است انتزاعي و انسانها تنها به دو دليل دروغ مي گويند: يا براي رسيدن به لذت بيشتر، يا اجتناب از افزايش درد و رنج. عده ي بسيار زيادي از افراد بي هيچ دليل خاصي و تنها به خاطر تمايلات فردي، روزانه دروغ هاي بيشماري را بر سر زبانهايشان جاري مي سازند. در مورد سوابق شغلي دروغ مي گويند، وقتي خانم سوال مي كند كه لباس جديدش زيباست (با پوزش از خانم ها) حتي بدون اينكه نيم نگاهي بيندازند، حرف او را تائيد مي مي نمايند و ... در اين ميان برخي از افراد نيز هستند كه تصور مي كنند اگر دروغ نگويند نمي توانند به چيزي كه مي خواهند برسند. يك چنين دروغ هايي مي تواند مضر باشد. با اين مقدمه اكنون مي پردازيم به چگونگي شناسايي دروغگو و به شما ياد مي دهيم كه چگونه مي توانيد يك چنين مسئله اي را به راحتي و تنها با نگاه كردن به چشم هاي طرف مقابل تشخيص دهيد.

چشم آيينه ي تفكراتي است كه در ذهن جريان دارد. بازتاب كليه ي فرايندهاي ذهني را مي توان بطور مستقيم در چشم مشاهده نمود. تحقيقاتي كه در حوزه اعصاب و زبان شناسي انجام گرديده حاكي از اين امر است كه چشم نسبت به تفكرات مختلف ذهني از خود واكنش هاي متفاوت نشان مي دهد. به عنوان مثال اگر از شخصي بخواهيد تا "يك گاو زرد" را در ذهن خود مجسم كند، مي بينيد كه چشم هاي خود را ابتدا به سمت بالا و سپس به طرف چپ متمايل مي كند. اين فرايند نشان دهنده ايجاد تصوير خيالي در ذهن فرد است. البته بايد دقت داشته باشيد سرنخ هايي كه از حالات چشم بدست مي آوريد تنها نشان مي دهند كه مغز در پاسخ به سوال شما چه واكنشي نشان مي دهد، نه اينكه چه رشته افكاري به صورت حقيقي در ذهن جريان دارد. حال با تشريح مثالي كه پيشتر به آن اشاره كرديم موضوع را بسط مي دهيم. زمانيكه از فرد مي خواهيد تا يك گاو زرد را مجسم كند، اين امكان وجود دارد كه او ياد زماني بيفتد كه تصوير يك گاو زرد را نقاشي كرده بوده كه سبب مي شود جهت مخالف (سمت بالا و راست) را نگاه كند.

اين اطلاعات چه كمكي در زمينه شناسايي افراد دروغگو مي كند؟

خوب فرض كنيد كه شوهر شما دير به خانه آمده و از قبل به شما گفته كه قصد دارد تا با دوستانش براي نوشيدن يك آب ميوه بيرون برود. زمانيكه به خانه بر مي گردد از او سوال مي كنيد: "خوش گذشت ؟" زمانيكه او پاسخ مي دهد: "بله، خيلي خوب بود" شما متوجه مي شويد كه به سمت چپ نگاه مي كند. يك چنين مسئله اي نشان مي دهد كه اين پاسخ ساختگي است چراكه جهت چشم هايش نشان از تصوير سازي خيالي در ذهنش دارد. از سوي ديگر نگاه كردن به سمت راست نشانگر يادآوري خاطرات است و نشان مي دهد كه او زماني را با دوستانش سپري كرده و آلان در حال يادآوري آنهاست پس راست مي گويد. دليل وجود ندارد كه در مورد اين مطلب كه به او خوش گذشته يا نه به شما دروغ بگويد، بنابراين شما به راحتي از روي اين قضيه مي توانيد تشخيص دهيد كه آيا با دوستانش براي صرف نوشيدني بيرون رفته بوده يا خير.

 

به سمت بالا و چپ

نشانگر: ساختن بصري تصوير

اگر از كسي بخواهيد تا "يك بوفالوي بنفش" را مجسم كند، در حين فكر كردن به بوفالو چشم هايش به سمت بالا و چپ گرايش پيدا مي كند و از نظر ديداري آنرا در ذهن خود به تصوير مي كشد.

به سمت بالا و راست

نشانگر: يادآوري بصري تصوير

اگر از كسي بپرسيد: "اولين خانه اي كه در آن زندگي ميكرديد چه رنگي بود؟" در حالي كه درگير فكر كردن هستند، چشم هايشان ابتدا به سمت بالا و سپس راست متمايل مي گردد و در طي اين پروسه به ياد مي آورند كه زمان بچگي خانه ي آنها چه رنگي بوده.

سمت چپ

نشانگر: ساخت آواهاي شنيداري

اگر از كسي بخواهيد تا "بلندترين صدايي كه ممكن است وجود داشته باشد" را در ذهن خود مجسم كند، زمانيكه ذهن آنها در حال ايجاد اين صداست، چشم ها به سمت بالا متمايل مي شوند.

سمت راست

نشانگر: به ياد آوردن آواهاي شنيداري

اگر از كسي سوال كنيد: "صداي مادربزرگت را به ياد مي آوري" جهت چشم هايشان در طي فرايند يادآوري به سمت راست متمايل مي گردد.

به سمت پايين و چپ

نشانگر: بساوايي / بويايي

اگر از كسي بپرسيد : "آيا بوي آتشي كه در اردوگاه به پا شده بود را به خاطر مي آوري؟" چشمان آنها به سمت مذكور متمايل مي گردد. جهت چشم هنگام به خاطر آوردن احساسات، بو، و مزه اينچنين است.

به سمت پايين و راست

نشانگر: مكالمه دروني

اين مطلب نشان مي دهد كه فرد در حال صحبت كردن دروني با خودش است.

نكات نهايي

- نگاه مستقيم به سمت جلو و يا نگاهي كه چشم ها در آن خيره و بدون حركت هستند هم مي تواند نشان دهنده ي دسترسي بصري باشد

- ممكن است كه در افراد چپ دست كليه نكات ذكر شده عملكرد قرينه داشته باشند.

- مانند كليه ي علائم دروغگويي، براي برخورداري از تشخيص صحيح بايد ابتدا از رفتارهاي اوليه فرد دروغگو مطمئن شويد و بعد از روي حالت چشمانشان نتيجه بگيريد كه در حال دروغ گفتن است

تولد

خیلی سخته تو این دنیا بشه ماهیت و اصل درونی ادمها رو پیدا کرد.بعضیها را تازه داری میشناسیشون که یکهو مثل مار پوست عوض میکنند و بعضیها مثل افتاب پرست همرنگ جماعت میشن بعضیها برای اینکه نتونی به درونشون دست پیدا کنی خودشون رو نابود میکنند مثل حبابء بعضیها هم که دست نیافتنی هستند مثل سراب ولی تعداد کمی هستند که درون و بیرونشون یکیه اما بهشون میگنند دیوونه مثل مجنون دسته اخر کسانی هستند که نه درونشون رو میتونی بشناسی و نه بیرونشون رو مثل... راستی چی میشد  اگه میشد ذات ادمها رو دید؟

                                                                                          

سه داماد


زن ثروتمندی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد واین بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان مادر زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادرزنت»
نوبت به داماد آخرى رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. همین طورایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مُرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود

«متشکرم! ازطرف پدر زنت»