دایره زنگی (3)
تابستون بود و هوا دیر تاریک میشد.فردای اونروز با یکی از دوستانم که اسمش مجید بود،تماس گرفتم و بهش گفتم کاری گرفتم که تنهایی برام مشکله،تو هم بیا با هم این کار رو انجام بدیم.اولش برام کلاس گذاشت و گفت که کار دارم اما وقتی گفتم کاره سنگینیه و بالای شهره،دست و پاش رو گم کرد و با کمی مکس گفت، باشه میام.قرارمون جلوی ساختمان بود.من از محل کارم یکسره رفتم اونجا و تا رسیدم دیدم لم داده به ماشینش و منتظره منه و نگاش به آدمهایی که میان و میرن.من تو انتخاب دوست خیلی دقت میکنم و تقریبا هیچ دوست صمیمی ندارم اما مجید همکارم بود و بچه چشم پاک.اینقدر تو بهر اونا بود که وقتی بهش نزدیک شدم متوجه حضورم نشد.

البته این رفتار اون به خاطر این بود که اون خودش اهل پایین شهر بود.صداش کردم،برگشت و سلام و علیک و ماچ و بوسه و کلی تحویلم گرفت.از اینهمه احترامش فهمیدم خوشحاله و از خداش بود با من تو همچین کاری شریک باشه.رفتیم سمت ساختمانه و اون داشت دنبال زنگ میگشت
،من هم چون قبلا همینجوری سر کار بودم تک زنگی که مربوط به همون سرایداره میشد رو زدم و و اون هم اومد و در رو باز کرد و گفت: ماشینهاتون رو بیارید داخل.تصور کنید همون مراحلی رو که من تو کفشون بودم،مجید داشت با خودش کلنجار میرفت و به روی خودش نمی آورد که کف کرده و من هم مثل آدمهایی که این چیزا براشون قدیمی شده رفتار میکردم
.رفتیم رو پشت بام و مجید زنگ زد به یکی از دوستاش تا بیان و همه اون دیش ها رو جمع کنند.رفیقش هم نیم ساعت بعد اومد و همه دیشها رو داشت جمع میکرد که مدیر ساختمان اومد بالا و بعد از سلام و علیک گفت:من میخوام دیش هام رو ببرم ویلای لواسون.چون ما توافق کرده بودیم که لوازم کهنه رو ازشون بر داریم قبول کردیم و اون هم دو تا از دیش ها رو از طرف دیگه پشت بام که ما هنوز بهش نرسیده بودیم برداشت و رفت پایین.دوست مجید هم رفت و ما هم قرار گذاشتیم فردای اون روز مجید بره از بازار لوازم بگیره و من هم از شرکت یکسره بیام اونجا تا کارمون رو شروع کنیم.

از اونجاییکه من شیفت صبح بودم،عصر با هم قرار گذاشتیم و با هم رسیدیم اونجا.وسایلمون رو بردیم بالا و کارمون رو شروع کردیم و قرار شد که هر روز تا ۱۲ شب کارمون رو ادامه بدیم.
از ساعت ۵ عصر که کارمون رو شروع کردیم تا ساعت ۱۰ شب، یه نفر نیومد بگه آقا خرت به چند من
نه یه لیوان آبی نه یه سلامی نه اهنی ونه اوهونی
باز هم به معرفت پایین شهری ها
من و مجید همزمان با کارمون داشتیم درباره همین چیزا حرف میزدیم که یه نفر وارد بام شد و بدون سلام کردن گفت:آقا این دیش های ما کجاست؟ما هم که انتظارش رو نداشتیم ،
بهش گفتیم که همه رو با هاهنگی مدیر ساختمونتون جمع کردیم.یارو تا این رو شنید یهویی
.که من اون دیش ها رو از آلمان اورده بودم و کلی قیمتشون بود و چرا با من هماهنگ نکردید و.... بهش گفتم ما که همچین چیز با ارزشی که شما میگید رو ندیدیم و برای ما بی ارزشه که تا این رو گفتم بیشتر داغ کرد![]()
تا اومد حرفی بزنه مجید بهش گفت:شما بهتره با مدیر ساختمونتون صحبت کنید تا اگر سوتفاهمی هست برطرف بشه.تا مجید این رو گفت یاد اون دیشهایی افتادم که مسوول ساختمان گفت میخام ببرم ویلای لواسون.نکنه بنده خدا اشتباهی.........
این داستان ادامه دارد
پی نوشت: قابل توجه دوستان همراه،تازه اصل داستان شروع شده












